تبليغاتX
کبوتر خانه
در جنگلی که کبوتران حق پرواز ندارند کبوتر خانه ای ساخته ام برای پرواز اندیشه هایم

با سکوت، تولدی دیگر را تجربه کنید

 

برای تسلط داشتن بر اعمال و رفتار و گفتار خویش نیایش سکوت را در پیش بگیرید . نیایش سکوت نوعی نیایش است که در میان بسیاری بزرگان از رسولان گرفته تا عارفان شرقی از ایران تا هند و چین و ژاپن مرسوم بوده است. اگر امکان دارد ساعت معینی در هر روز را به این کار اختصاص دهید و یا روزی را مثلا –جمعه- را به سکوت مطلق بگذرانید. باید ذهن تان از هر چیزی خالی باشد گویی چیزی ندارید هیچ چیز و هیچ رابطه ای......حتی به خودتان هم فکر نکنید ( این که کجا هستید و....) گویی ذره ای غبار هستید که در نسیم صبحگاهی معلق است. اگر در تمرین های اولیه در هنگام نیایش سکوت، ذهن تان دائما مشغول بود ذکر خدا را بگویید( در ذهن ). بزودی تاثیر این تمرین را در تمام امور زندگی خواهید دید.نیایش سکوت تمرینی موثر برای گریز از تنش های زندگی ماشینی است. سکوت؛ نیایشی قوی است، که در آرامش و سلامت ذهنی و قدرت تفکر شما صد در صد تاثیر دارد.بدون هیچ دغدغه ای این تمرین را آغاز کنید یا حتی می توانید با ساعات کمتری این تمرین را آغاز کنید تا قدرت شما به تدریج افزایش یابد. با تداوم این نیایش به جایی خواهید رسید که تمامی موجودات زنده و حتی اشیاء را با خود یکی احساس می کنید و این احساس یکی شدن با انسان و جهان به شما کمک خواهد کرد تا تمامی کارها و امور زندگی را بهتر انجام دهید بدون این که چیزی را هدر بدهید و یا اینکه آسیبی از سوی شما به کسی وارد شود. و متقابلاً همه چیز با شما همراه خواهد شد.ضمنا تمرکز شما در کارها، مطالعه و... افزایش می یابد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط کبوتری | 

1-اگر انسان عشق ببخشد عشق خواهد ستاند

 

 

2-زیبايی عشق می آفریند ، چه زیبايی صورت و چه زیبايی سیرت و از طرفی ديگر عشق هم زیبايی می آفریند

 

 

3-عشق بايد يک پيوند روحی باشد که به تعالی دو طرف بیانجامد

 

 

4-عشق پاک زمانی شکل می گیرد که تعادل جسمی، روحی و روانی فرد به کمالی در حد کفایت رسيده باشد

 

 

5-زندگی عشق می آفریند

 

عشق ، درد به همراه دارد

 

درد ، به حرکت می آورد

 

حرکت ، زندگی است

 

زندگی عشق می آفریند

 

 

6-خوشبختی يعنی لمس کردن هر اتفاق خوبی که هر روز نمی افتد و چه اتفاقی بالاتر از عاشق شدن.........

 

7-عشق نيرویی توانا و شگفت انگيز است که بيش از همه چيز، خصوصیت آفرینشِ عشق، شگفت آور است

 

8-به عقیده یونانیان چند خدایی، در قافله خدایان عشق پیشرو است

 

9-چه نعمتی بالاتر از اين که عاشقی داشته باشيم با تقوی و برای عاشق نیز سعادتی بزرگ تر از معشوق دوست داشتنی نيست

 

 

10-لطف عشق است که کار عاشق را پسندیده می کند

 

11-عاشقان را سرزنش نمی کنند.چرا که منظور و نيّت آنان زیباست

 

12-عاشق بازاری که عشق او به صورت است و تن و نه سیرت و جان، چنين عشقی هميشه در معرض تغيير و نابودی است

 

13-عشق نزديک ترين دوست آدمیان است و شفا بخش دردهايی است که راه خوشبختی را بر بشر گرفته است

 

14-غایت و منظور جنب و جوش عشق در آفرینش زیبايی است

 

15-برخی عاشق تن می شوند و برخی عاشق جان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط کبوتری | 

چند سال پیش یکی از همسایه هامون به قتل رسید...

 

نترسید؛ بلاخره یک عده مُمکنه به قتل برسَن و یه عده دیگه به قتل برسُونن. یه عده گریه

 

 کنن و یه سِری شایعه پَراکنی کُنن و الی آخر....... یکی از این ها البته -مقتول- تقریباً در

 

 همسایگی ما زندگی می کرد. خدا بیامرزش. یه پیرزن تنها بود؛ خیلی مهربون؛ یعنی

 

 زیادی مهربون؛ مخصوصا با جَوُون ها.....پیرزن خوش چهره و های کلاسی(به قول

 

 امروزی ها) بود. بلیط فروش سینما......تهران در زمان شاه بود. هنوز همون حال و

 

 هوای قدیم رو داشت؛ حتی......هم می خورد. حالا چرا این ماجرا رو دارم تعریف می کنم؟

 

 هیچی؛ من که سن و سالم در حدی نبود که نصیحتش کنم. اون منو کلی نصیحت می کرد

 

 و من هم بعضی وقتها بی مزد و منّت؛ بهش کمک می کردم.   بین من و جوون های دیگه

 

 یه تفاوت هایی قائل می شد و گمان می کرد من از این جور فرق گذاشتن ها و تفاوت قائل

 

 شدن ها ذوق می کُنم و بیشتر کمکش می کنم......اصلا من کجا و اون کجا ....ولی به

 

 پدرم گفتم باهاش صحبت کنه و بهِش حالی کنه که حتی اگه یه پیرزن، اونم تنها؛ با این تیپ

 

 و قیافه بیاد بیرون گرگ های آدم نما به سرشون می زنه..و...چون یه چیزایی رو من می

 

 دیدم؛ اون نمی دید؛ شاید هم متوجه بود ولی اهمیت نمی داد..... .خلاصه این که، کجاست

 

 گوش شِنوا... بعضی ها با گفتن این که آب از سَرِ ما گذشته...واقعا آب از سرشون می

 

 گذره....یا از روی لج بازی با خودشون و دیگران........

 

 

 آخرش هم جونِش رو از دست داد.اگر چه می گفت « آدمی مثل من چه ارزشی داره  یه

 

 زنِ...».......... حالا برای دزدی به خونش رفته بودند یا......نمی دونم.... خدا

 

 عالمه...آره...دنیا این جوریه...بلیط فروش سینما.....تهران که بَرامون کلی ماجراهای

 

 جورواجور تعریف می کرد به قتل رسید...... نه همون بگیم مُرد بهتره......خدا بیامرزش.

 

 تجربه های تلخی داشت....تجربه ها...........معذرت می خوام-....خانم- که ماجرای مُردن

 

 شما رو تعریف کردم....چیکار کنم عُقده دارم!........ولی دوستانِ گلم؛ جداً باید مواظب

 

 باشیم...._حادثه اصلا خبر نمی کند_ راست میگن بنده های خدا....باید آدم موقعیت

 

 شناسی باشیم......تو رو خدا مواظب خودتون باشید.....فداتون بِشم به تنهایی..............

 

 

                                                                                                                        محلهء تبعیدی ها

                                                                                                              ماجرای خانهء بدون پلاک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط کبوتری | 
اگر هنوز زیبایی خود را نمی بینی، کار پیکر تراش را انجام بده، که باید پیکری را

 که می تراشد زیبا درآید: یک جا را بر می دارد، یک جا را می تراشد، جایی را

جلا می دهد، جای دیگر را پاک می کند، تا در نهایت چهره زیبای تندیس نمایان

شود. به همین گونه تو نیز آنچه در تو زیادی است بردار، آنچه کژ است راست

کن، آنچه تیره است جلاده که درخشان شود، و از تراش پیکر خویش دست مکش

 تا روشنی پارسایی الهی بر تو بتابد...................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط کبوتری | 
فیلسوف: می خواهم شما را قانع سازم تا کمتر به انچه دارید بپردازید و

 بیشتر به آنچه هستید بیاندیشید تا در حد امکان انسانی شایسته و خردمند شوید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط کبوتری | 
دیوتیما (زنی اندیشمند در یونان باستان) می گوید : باروری بر دو گونه است:

باروری تن و باروری روان، آنان که باروری تن دارند بر آنند که خود را با تولید

 فرزندان جاودانی کنند، آنها که باروری روان دارند درصدد هستند تا خود را با

اثری معنوی، ادبی یا فنی جاودان سازد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط کبوتری | 

«بار» همان اختلافی است که «فردیت مسدود به خود» بین دلپذیر و دل ناپذیر، بین « نیک برای من» و « بد برای من » قائل می شود و انسان را ناگزیر همیشه نگران منافع خویش می سازد. بدینسان ما که همواره در پی منافع دنیایی خویش پریشان خاطر و در تلاشیم، هیچ تصوری از آسایش خاطر نهادن «بار» یعنی انصراف از اینکه به هر قیمت و به رغم نظام جهان و به زیان دیگران از خود صیانت و حمایت کنیم، نداریم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط کبوتری | 
کبوتر می شوم روح سپیدت در فضا جاری است

شقایق می شوم برگم حکایات تو را دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط کبوتری | 
شکر  و شکایت
 
ای که من بی تو و تو بی من نیستی
آن هنگام که تو _ای مهربان_ در آستان دلم ظاهر شدی 
چرا دست آویختن به احساس با تو بودن این چنین پر غوغا بود؟
چرا این همه پیشکش بیهوده بر لب؟! چرا؟
من که خودبینی خود را قربانی کرده ام
خودپسندی خود را قربانی کرده ام
من بودن_ خود را قربانی کرده ام
من دیگر من نیستم...تا _من_ بودن _ تو _و  تا_ تو _ بودن_ من _فاصله ای نیست
پس چگونه تحمل توانم کرد این همه سالوس و گرد هم آمدن های مطنطن را
ماه نو
ضیافت های گونه گون برای غم و شادی
روح من این همه را منفور می دارد
چگونه می بخشی؟
آنها که مهمان این مهمانی نیستند؛ و هستند
از تحمل آنها خسته ام
به هنگامی که دستهایشان را به دعا می گشایند
دستانی سرد دیدگانم را پنهان می کند
فریادی بر می آورم از عمق جان سوخته ام
ادعیه های بی شمار شما........؟
چگونه دست می آویزید؟
و چرا؟
دستانتان آلوده است به سیاهی دیشب
خویشتن را بشویید.پاک بشوئید.سیاهی تباه کننده را از خود بزدایید
آمده اید ! پس نیکویی راستین بیآموزید.عدالت بطلبید و از ظلم روی گردان شده و به آزادی احترام بگذارید
آنچه آفریده ریاضت است باید انسان به معنای واقعی انسان باشد
و گرنه ریاضت ریاضت نخواهد بود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط کبوتری | 

معمای آرامش : با آگاهی از زود رس بودن مرگ و تمرکز دادن توجه خود بر زمان حال زندگی کنید و خود را از نگرانی های آینده و سنگینی بار گذشته رها سازید. کسی که این تمرین تمرکز را اجرا کند، جهان را با دید دیگری می بیند چنان که گویی نخستین و واپسین بار است که آن را می نگرد. او در شادی حال حاضر خود، رمز و شکوه هستی و پیدایش جهان را کشف می کند و در همین حال نسبیت تمام چیزهایی را که مسبب پریشانی و آشفتگی است، می سنجد و به آرامش کامل دست می یابد.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط کبوتری | 

مردی که آدم نبود:

 

..............آره، باید از آدمهایی که موج منفی به سمت ما می فرستند و ظاهر بین هستند دوری کنیم.مادربزرگم همیشه می گفت : از همنشین بد حذر کن.هر کسی بیاُفته توی ذغال دونی هر چی بیشتر دست و پا بزنه سیاه تر میشه. یادش بخیر ....بعضی وقتا با بعضی ها جر و بحثمون میشه!......خوب هر کس با همرنگ خودش همرنگه!بذار عصبانیتم خالی بشه!....اصلا به قول عمو ..بعضی از آدم ها مثل آفتابه دار مسجد شاه هستند. فقط در همان موارد ضروری بهشون نیاز هست........ نباید هر حرفی هر کس زد قبول کنیم.اصلا چرا ما باید آدم ها رو از کتاب هایی که می خرند یا می خونن دسته بندی کنیم. شریعتی می خونه میگیم طرف می خواد روشنفکر بشه یا روشنفکره. هری پاتر می خونه میگیم ماجراجو شده. کامو می خونه میگیم.....هدایت.......واقعا نه !بعدش هم می خوان ما رو راهنمایی کنن.

اما  جدای از این حرفا، کامپیوتر واقعا وسيله خوبيه؛ که هنگام قهوه خوردن می تونیم با کليدهاش وَر بریم.به نظر من که تنهام! این گروه کاغذ کاهی بهترین گروه اینترنتی دنیاست.چون می تونم هر چی که دلم می خواد برای دیگران بنویسم و نخونن!........... خوب پس چرا میگم زندگی خوب نیست........... بفرما!اینم زندگی.............همه چی خوبه.

آره من هيچ مشکلي ندارم. من کمي خط خطي شده ام... آره فقط کمی خط خطی شدم که باید پاکش کنم. مثل بچگی هام که دفتر نقاشیمو بر می داشتم و می رفتم توی حیاط خونه نقاشی می کشیدم. بعد به بابام نشونش می دادم............. بابا نقاشی منو ببین!... بابام نگاه نمی کرد و میگفت برو بچّه...من هم لج می کردم هَمَشو با اشک پاک می کردم ......هی دماغم رو بالا می کشیدم و آنقدر مداد پاک کن روی کاغذ  می کشیدم تا برگه دفتر نقاشی ام پاره می شد. الان هم باید برم نقاشی زندگیمو به بابام نشون بدم..... آره ؛ راستی چند بار به بابام نشون دادم.!  و همیشه  می گفت تو آدم نمیشی......انگار همین چند روز  پیش بود....من هم بازم لج می کردم......... اصلا چرا آدما تو هر سنی می تونن لج باز باشن.... ای بابا وصله به کسی نچسبون! خودت این جوری هستی....... آره من یه لحظه می خواستم همه چیزها رو از روحم پاک کنم. من می خواستم همه چیز رو پاک کنم و دوباره بکشم. اما نشد...... این بار نشد چون میدونسّم این بار تمام برگه های روحم پاره پاره میشه ..........

 یادمه از خونه زدم بیرون ...اشک ریختم با این که بچه نبودم اما بازم .................پام رو روی پدال گاز فشار می دادم ...دنده دو...سه ...

اصلا به دیگران چه ربطی داره..... آره باید ببینیم بوی دریا از کدوم طرف میاد،  صدای دریا!گوشامون رو تیز کنیم. به صداهای دیگه توجه نکنیم و فکرمون رو متمرکز کنیم...خوب آخه اگه ده هزار سال هم توی با تلاق بعضی ها دست و پا بزنیم که هیچ وقت به دریا نمی رسیم.!!!دریا نِمی شیم!!!

اون موقع فکر می کردم زندگیم جهنمه اما بعد میگفتم.. ...اگه قرار بود بهشت یا جهنم اینجا باشه که اینجا اسمش دنیا نبود، می گفتند آخرت.. به هر حال هر دو تاش یه تولده.. و وارد شدن به دنیایی بزرگتر.....ولی حالا کی می خواد روح مَن و شست و شو بده.. که فکرهای عجیب و غریب یا آشنایی که به ذهن من هجوم آوُرده... عقب نشینی کُنه. نمی دونم چرا هیچ وقت پاک نمی شه....فقط مدتی میره عقب.. این دغدغه ذهنی هم که میگن بد چیزیه ها !.....احساس کردم مثل پر گاری هستم که روی یک دایره می چرخم و فقط نقش دایره پر رنگ تر میشه..... ناراحت شدم......اما.......

یادمه همین طور روی پدال گاز فشار می آوُردم..........نمی خواستم متوقف بشم....نمی دونم چرا.....بارون نم نم.دود،هوای ابری،تهرانِ غمگین....گفتم یه سی دی بذارم شاید بهتر شدم....ای وای چرا،....... سی دی هام کجاست...آخ یادم اومد!....... چند روز پیش راجع به موسیقی با دوست به اصطلاح خواننده ام بحثمون شد....آره همین «منِ» احساساتی و زود رنجِ وُجودم ...همه سی دی ها رو موقع رانندگی با سرعت بالا!، ........ریخت توی بزرگراه......آخ.. آره!.....بعد...یه مردی هم چند تا بوق براش! زد!...بهش! گفت: ماشین دزدیه؟!..با آهنگها حال نکردی...نه..............

«من»احساساتی، اون روز نمی دونم تا کجا رفت!............ اما می دونم روحش هنوز هم خط خطیه!..حالا....حالا...همون مردی که آدم نبود..با....فنجان قهوه ای که در دست داشت...داره متنی رو می خونه که معلوم نیست کسی بجز خودش اونو بخونه....اما خودش، حالش کمی بهتر شده.........

...........................................................................................................................................................

 

کُولیِ فالگیر : تو چهار ساعت یا چهار روز یا چهار ماه یا چهار سال یا چهار قرن دیگه آدم میشی

مردی که آدم نبود: خیلی ممنون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط کبوتری | 

پارسایی، دانایی است منظورش از دانایی شناخت ساده   و ذهنی نیکی نمی باشد بلکه شناختی است که نیکی را برگزیند و خواهان آن باشد یعنی یک حالت درونی که در آن اندیشه و اراده و خواست یکی می شوند.

 

 

بی شک، اگر کسی بتواند زندگانی این جهانی را دور از بیداد و ناپارسایی بگذراند و با امید دلنشین، در آرامش و آسایش راهی بیرون از دیار این زندگی شود خود را خوشبخت خواهد دانست.

 

 

این را قبول کن که هر روز نوی که آغاز می شود برای تو واپسین روز است. آنگاه با قدر شناسی پذیرای هر ساعتی خواهی شد که امید آن را نداشته ای. هر لحظه از زمان اضافی را با قدرشناسی دریاب چنان که گویی بختی باور نکردنی آن را برایت آورده است.

 

خوشبختی در لذت یا سود شخصی نیست. بلکه در خواستن نیکی است که آن حکم خرد است و فرد را تعالی می بخشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط کبوتری | 

یک اصل بسیار مهم که نادیده گرفته ایم : حالتی انسانی است که وقتی در انتظار شنیدن صدای

 

 دلپسند خود باشد، تمام صداهای دیگر را می شنود، اما به صدایی که ترجیح می دهد با دقت

 

 گوش فرا می دارد تا نزدیک شدن آن را احساس کند و ما نیز بدینسان باید صداهایی را که از

 

جهان محسوس می آید، جز آنچه ضروری است، نشنیده بگیریم تا روان را تمام و کمال برای

 

 شنیدن صداهایی که از جهان برین می آید آماده نگه داریم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط کبوتری | 

نقش اثر هنری در زندگی شخص هنرمند، متنوع و چند جانبه است: ممکن است حل کردن بحرانی درونی یا اجتماعی و یا تنشی غیر قابل تحمل باشد یا وسیله ای برای ایجاد تغییری هر چند ظاهری در زندگی تیره و غم گرفته باشد؛ ممکن است بخشی از زندگی هنرمند، مهم تر و گرانبها تر از خود زندگی، سرچشمه غرور، خودستایی و خود ارضائی باشد، یا سرزنش ابدی خویشتن و یا نشانه ناگوار شکست باشد؛ ممکن است  به عنوان جانشینی برای نزدیکان از جمله همسر، خانواده و دوستان یا دشمن باشد و یا جانشین عشقی از دست رفته یا جدا مانده و یا اشتهایی سیری ناپذیر باشد از لذت و یا جستجو، که نیروهای شخص را تحلیل می برد، خون و مغز شخص را می مکد، او را از راه عادی زندگی، جوانی، خوشبختی اش منحرف می کند. آفرینش آثار هنری ممکن است دفاعی در برابر ترس از سست شدن تسلط شخص بر زندگی یا وجود خودش باشد، ولی در همه حال ممکن است شکلی از تسلیم و هیچ انگاری خویشتن هم باشد. اثر هنری، دست کم هر اثر متعلق به برخی از دوره ها، به یک معنا، پیکاری است با هرج و مرج. هنرمند در پیکار با تاریکی و آشفتگی ممکن است پیروز شود یا شکست بخورد، ولی مطمئنا در جایی که چیزی دنیای استقرار یافته یا جهان نگری تثبیت شده را تهدید نکند انگیزه ای برای خلاقیت وجود نخواهد داشت خلاقیت هنری در نهایت ممکن است وسیله ای برای هم پیوندی و از هم پاشیدن خود باشد و ممکن است محملی برای احیای حالت آرامش ذهنی از دست رفته شخص و در عین حال راه گریزی از خویشتن. اثر هنری می تواند انسان را در مقابل سختی ها و دردها مقاوم تر سازد و یا او را از زندگی و در نهایت از خویشتن جدا سازد. هنرمند گاهی دنیایی را برای خود می سازد دنیایی که هیچ محرم اسراری جز خود او ندارد و گاهی با کار خود دنیایی را می آفریند که از قلمرو اختصاصی ذهن شخص او فراتر می رود و دیگران نیز در آن مشارکت دارند و از آن لذت می برند و در احساسی که هنرمند داشته است با او شریک و به نوعی مونس و همدرد می شوند. هنر به گفته برخی می تواند بی رحمی زندگی را با نقش های معنی دار آشتی دهد . این گونه است که می توان فرضاً  از موسیقی به عنوان ماده مخدر یا مسکن خالص و ساده بهره برد.

 برای بهتر شناختن هنر هر دوره و یا هر شخص می بایست ویژگی های آن دوره و حتی خصوصیات شخص هنرمند و زندگی او را بررسی نمود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط کبوتری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از وقتی فهمیدم که همه کبوتر های کبوتر خانه ام را باید دوست داشته باشم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی فهمیدم که باید کدام کبوتر را در چه زمانی و در کدام آسمان پرواز دهم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی کبوتر شناس شده ام و جرات پیدا کرده ام که هر کبوتری را به کبوتر خانه ام بخوانم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی فهمیدم که کدام کبوتر باید در آشیانه عقل باشد و کدام کبوتر باید روی پشت بام دل بنشیند زندگی ام تغییر کرده است.
........مرد کبوتری
نقطه سرِ خط.....

دوستان
سخنان مردان بزرگ
قاصدک
حنا
مسیح بر کوه زیتون
میزگرد
ساحل یخی
اندیشه زیبا نگاه زیبا
شاگرد تو حالا می نویسد
آقای نژاد سلیمانی
بانوی اردیبهشت
هر چه می خواهد دل تنگت.....
دانش پارسی
همیشه در اوج
کاغذ باطله
صنما
زندگی رویایی
شبهای آفتابی ( نجمه )
آرامش ( سوسن )
بانوی مهتاب
دیوار
خزان خاطره ها
صوفیانه (آیدا)
دل نوشته ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
آرشیو موضوعی
فلسفه_ ادبیات_ روانشناسی_ عرفان_ موسیقی_ سینما
پیوندها
همه چیز در این کلبه
رایکا
قبسات
فلّ سَفَه
فیلم نگار
رادیو زمانه
فلسفه اسلامی در اینترنت
book online
باشگاه اندیشه
سینمای ایران
فلسفه برای کودکان
کانون پژوهشگران فلسفه و حکمت
شعر
خبر
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
آفتاب
مرکز حافظ شناسی
بانک اطلاعات نشریات کشور
ماهنامه حافظ
عرفان شمس
ایران ترانه
مرکز گسترش اندیشه و عرفان مولانا
شهر خرد
یادی از یاران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM