تبليغاتX
کبوتر خانه
در جنگلی که کبوتران حق پرواز ندارند کبوتر خانه ای ساخته ام برای پرواز اندیشه هایم

روزبهان شیرازی(522-606ه.ق)

 

«من بر من بی من عاشقم»

 

«یاللعجب! باغی در میان شعله ها می بینم.....

قلبم اکنون به پذیرش هر صورتی تواناست

چمنی است برای آهوان و دیری است برای ترسایان

معبد بت هاو کعبه حجاج است،

الواح تورات و دفتر قرآن

من مبشر مذهب عشقم، و مرکب عشق بر هر دو راهی که رود، عشق مذهب و ایمان من است»

 

روزبهان شیرازی در سال 522ه.ق در فسا متولد شد. او یکی از بزرگترین عارفان ایرانی است. در میان عارفان، ابن عربی و روزبهان از کسانی هستند که در تحلیل نمودهای عشق تا دورترین حد ممکن رفته اند. روزبهان عشق انسانی و عشق ربانی را دو گونه از یک عشق واحد می داند. البته منظور او برگرداندن عشق انسانی به عشق ربانی نیست بلکه دگر دیسی یا تغییر چهره خود سوژه عشق است.به نظر من او فردی است استثنایی که ناشناخته مانده است. روزبهان دارای یک زندگی معنوی، مملو از الهامات و مکاشفات باطنی فراوان است. او مشاهدات غیبی خود را به زبان های عربی و فارسی نقل کرده است و سپس این مشاهدات را

برحسب یک پایه قرآنی و بر اساس مبانی عرفانی و حکمی تفسیر نموده و در سبکی شاعرانه و جذاب بیان کرده است. آثار وی مشتمل بر احساسات شاعرانه بدیع می باشد به طوری که درونمایه های ناب عرفانی به گونه ای تمثیلی در قالب گل ها و بلبل های بانشاط بوستان های خرم ایرانی به تصویر کشیده است.

دکتر محمد معین در باره آثار او گفته است : برای فهم آثار عرفانی نظیر: عطار، مولوی، عراقی، اوحدی کرمانی،و حافظ، مطالب کتاب های روزبهان ضروری است.

 

روزبهان کتابهای قابل توجهی در موضوع عشق و عرفان دارد که مورد توجه بسیاری از محققان غربی قرار گرفته است و بیشتر نوشته های روزبهان شیرازی به چند زبان ترجمه شده و موضوع تحقیق چندین رساله دکتری در معتبرترین دانشگاه های اروپایی و امریکایی قرار گرفته است.

او در مورد عشق الهی مطالب بسیار با اهمیت و پر شوری را مطرح می نماید و پل ارتباطی عشق زمینی و عشق آسمانی و الهی است همان طور که این اتصال را در اشعار حافظ هم می توان مشاهده نمود و حتی در برخی موارد تشخیص منظور حافظ بسیار سخت است.

از جمله مطالب زیبایی که از نوشته های روزبهان بدست می آید مطلب زیر است:

 

نگاهی که عاشق در آینه می بیند نگاه خود اوست ولی با این همه نگاه خود او نیست و نگاه دیگری است ضمن آنکه این دیگری همچون نیک بنگری جز خود او نیست. همچون مجنون _عاشق_ که از انجایی که بکلی در قالب لیلی _معشوق_ فرو رفته است چیزی جز معشوق نمی بیند، زیرا خود او آینه کامل است، یعنی هستی اش وابسته بدان است که تجلی گاه مثال معشوق باشد. او پرتو معشوق را در همه جا در کوه و دشت می بیند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط کبوتری | 

 

سریال مدار صفر درجه : سریالی که خوب شروع شد اما هر چه جریان سریال جلوتر رفت رنگ و بوی سیاسی به خود گرفت و در جهت تامین اغراض سیاسی دیالوگ های خاصی مابین جریانات کلی بیان شد.

در یک نگاه  سریال مدار صفر درجه جنبه های خاصی از جامعه پیشین ایران در زمان جنگ جهانی و مسایل مربوط به تعصبات نژادپرستانه آن زمان را نشان می دهد.

اما جالب تر این که در قسمت های آغازین سریال طرز تفکر ویژه و خلق و خوی یک ایرانی در حال تحصیل در یکی از دانشگاه های فرانسه را نشان داده است که شاگرد ممتازی در کلاس درس است و همواره سعی در ایجاد تعادل و تفاهم دارد و مهم تر این که این ایرانی ( که نقش آن را شهاب حسینی بازی می کند ) تمام سعی خود را به کار گرفته است تا در این شرایط و در زمانی که در کنار جنگ فراگیر جهانی تفکرات نژاد پرستانه ای هم مطرح شده است. فرهنگ و حکمت ایران باستان را به بهترین وجه به همه بشناساند. او در کلاس تاریخ فلسفه از حکمت خسروانی ایران باستان دفاع می کند و منشا شکل گیری حقیقت جویی و کسب معرفت حقیقی را در ایران باستان و در میان زرتشتیان می داند که حرفی صد در صد صحیح است.

آقای حبیب پارسا – شهاب حسینی- ( نام حبیب پارسا هم با دقت انتخاب شده است )_ در قسمت های مختلف این سریال جملات زیبایی را از فلاسفه اسلامی بیان می کند ؛ در همان قسمت های آغازین سریال حرف زیبایی را مطرح می سازد و آن اینکه اندیشه همواره مهم است و انسانیت انسان مد نظر است حال از هر نژادی می خواهد باشد و همگی باید با هم این تمدن عظیم انسانی را پیش ببرند و در فکر نابودی و خرد کردن یکدیگر نباشند.

اما جریان حکمت خسروانی و حکمت مغان چیست؟ که در قسمت های آغازین این سریال ذکر شده است.....حکمتی که حتی در منابع قدیمی یونان هم آمده است و پیش از فلسفه یونان شکل گرفته است و به یونان منتقل شده است.

پاسدار حکمت راستین ایران باستان که بر پایه نور و ظلمت قرار گرفته است، شهاب الدین سهروردی ( 1155میلادی ) حکیم و عارف مکتب فلسفه اشراق در ایران است. و هانری کربن ادامه دهنده این راه است که در دوره معاصر بزرگ ترین فردی است که در این زمینه فعالیت کرده است و در احیاء و اثبات و جمع آوری کتب مربوط به این حکمت جاوید نشان داده است.

هانری کربن که بدون شک بزرگترین متفکر در جمع آوری و تصحیح و انتشار کتاب های شهاب الدین سهروردی است و با بزرگانی چون علامه طاطبایی مراوده و بحث و گفتگو داشته است نمایشگر بی مانند حکمت و فلسفه و عرفان اصیل ایرانی به ما ایرانی هاست!!

(نام هانری کربن را در تیتراژ پایانی سریال می توان دید)

به عقیده او سهروردی بدون تردید بار گذشته زرتشتیان ایران کهن را بدوش می کشد و ان را به اکنون منتقل می کند.

بنابراین سهروردی در آثارش سعی در نشان دادن منشا حکمت و اندیشه های فلسفی اصیل ایرانی است که بعدها به یونان انتقال یافته است و به زعم مرگ زود رس آثارش دارای اهمیت فوق العاده است.

او در آثارش از حکمای ایران باستان مانند جاماسب، فرشاد شورو بوذرجمهر و.......بهره می گیرد. بدین صورت تمدن فکری عظیم حاصل تلاش مشترک ایران و یونان است به گونه ای که در خاستگاه و در ریشه این درخت عظیم در جانب غرب هرمس را داریم و در جانب شرقی اش حکمای پارس یا فهلوییون را داریم . کیومرث یا ملک الطین........و پس از آن دو به دو قهرمان حماسی می رسیم که پس از زرتشت بوده اند و در اوستا از آنان نامبرده شده است و سپس به فریدون و کیخسرو می رسد. خسروانیان پس از کیخسرو می آیند. خمیره خسروانیان از طریق سه استاد و پیشوای صوفیان، بایزید بسطامی، منصور حلاج و ابوالحسن خرقانی، به خود سهروردی می رسد.

اما در این سریال به مغان هم اشاره می شود که ریشه ایرانی دارد و در کلام حکمای باستان و در اوستا آمده است....و در نوشته های یونان قدیم هم به آن اشاره شده است. اگر چه بسیاری از غربی ها با تعصبی کورکورانه این ها را نادیده می گیرند و................

سهروردی این مغان ایرانی را از مشرب یونانی به دامن فلسفه اسلامی بر می گرداند.

سهروردی در کتاب« کلمة التصوف » چنین گفته است :

« در پارسیان گروهی بودند که به حق رهنمون بودند.........فرزانگانی فاضل. ما حکمت نوری شریف آن را که ذوق افلاطون (یونانی) و حکمای پیش از او ( یعنی در یونان ) به آن گواهی داده اند و من آن را در کتابی به نام حکمت اشراق زنده کرده ام.......».

در حقیقت نقشی که سهروردی به عنوان میانجی میان اسلام و حکمت کهن ایرانی زرتشتی بازی کرده است در واقع همان نقشی است که سلمان پارسی میان جماعت ایرانی و اهل بیت پیامبر داشت. سهروردی از این فراتر می رود و تاویل را در باب چهره های قدسی حماسه های پهلوانی ایران به کار می گیرد. بدینسان چهره های قهرمانان شاهنامه فردوسی نیز به نوبه خود در قلمرو و نمود کتاب مقدس داخل می شود.

بیایید هم قسم شویم که ویژگی های فرهنگی و استعداد علمی و فکری یک ایرانی واقعی را در سراسر دنیا به نمایش بگذاریم و در تقویت و شناخته شدن این فرهنگ و تمدن در تمام زمینه ها تلاش کنیم....................

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط کبوتری | 

مرگ فیلسوف موضوع قصه های سرگرم کننده بسیاری شده است که معروف ترین آنها این است که «اِمپدُکلِس» فیلسوف؛ خود را به دهانه آتشفشان «اِتنا» افکند تا مردم تصور کنند که او به آسمان رفته است و او را همچون یک خدا بشمارَند. بدبختانه! او لنگ کفش خود را کنار دهانه آتشفشان جا گذاشت، و چون عادت داشت که کفش هایی با تخت برنجین بپوشد، به آسانی شناخته شد.

 

خلاصه اینکه قضیه بد جوری  لو رفت........


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط کبوتری | 

زندگی همچنان ادامه دارد.....

...آن روزها که باد با شاخ و برگ درخت های سر به آسمان کشيدهء تبريزی، در باغ های لواسان، موسيقی غمگين خود را به رخ نوای شاد چشمه می کشيد، پسرکی پنج شش ساله با موهای بلند و چشم های روشن، شاد و خرم، همچون خرگوشی کوچک، به اين سو و آن سو می دويد و همه چيز را با کنجکاوی لمس می کرد، می ديد، می بوييد و می چشيد.

........گاهی می دوید و همين طور از خانه دور و دور تر می شد، لحظه ای احساس تنهايی را با تمام وجودش درک می کرد و احساس ترس..... می ایستاد........ هر از گاهی به پشت سَر،به راهی که تا آنجا آمده بود خيره می شد و دوباره لبخند بر لبانش بوسه می زد و ترس و تنهايی اش را فراموش می کرد.....حال آنکه مادرش دورادور مراقب او بود و از ايوان بلند خانه او را زير نظر داشت.

چه شاد بود آن پسرک....گلها را می بوئيد. درخت ها را همچون پدری مهربان در آغوش می کشيد. کاسه آبی پُر از پفک را به مورچه ها تعارُف می کرد. بی خيال و مهربان؛ بی هيچ غم و غصه ای....دلش مثل آيينه ای صاف بود که تنها زيبايی هایی طبيعت در آن منعکس می شد.

در خاطرش بود که هر وقت به مادرش می گفت: که از ظرف پفک هايش کم شده است. مادرش با لبخند جواب می داد: « موش خورده! »- اگر چه بعدها فهميد که آن موش زِبل خواهرش بود- اما آن موقع باورش شده بود که موش ها با او سَرِ لج دارند و از پفک هايش می خورند.

او فقط می خنديد؛ چشمانش جز زیبایی چیز دیگری ندیده بود..........او تنها مزهء مهربانی و محبت را چشيده بود .

اما چه تلخ بود تجربه اش از اولين اتفاق تلخ........

....لحظه ای صدای پرنده ها توجهش را جلب کرد. سَرَش را بالا گرفت. آفتاب چشم هايش را آزار می داد. يکی از پرنده ها به سمت لانه اش-روی درخت بزرگ گردو- پرواز کرد. چشم ها پرنده را تعقيب کردند. پسرک انگشت به دهان ماند....اين چه جور موجودی است! به سمت درخت گردو دويد.....به! عجب خانه ای برای خودش درست کرده...

-پرنده ای به اندازه کبوتر و يا کمی بزرگ تر، با دمی بلند، بال های سياه و لکه های سفيدی زير بال ها و لابلای دُمش-

پرنده لانه اش را وارسی کرد و از اين شاخه به آن شاخه پريد و در نهايت روی زمين نشست....

پسرک از جای خودش حرکت نکرد و دست های کوچکش را روی لبه کاسه آبی اش محکم کرد.

پرنده با نوکش خاک و برگ ها را جابجا می کرد و اين طرف آن طرف می پريد و ...و انگار دنبال چيزی می گشت.....شايد در پی غذايی برای جوجه هايش....

پسرک به چشم های پرنده خيره شد يا پرنده به چشم های پسرک......

با خودش گفت: اگر موش ها می تونن پُفک بُخورَن..چرا پرنده ها نَتونن.....با مهربانی دانه پفکی برداشت و به دوست جديدش تعارف کرد...بعد از لحظه ای...دانه پفک را به دهانش نزديک کرد که به پرنده بفهماند _اين_ خوردنی است....پرنده جيغ کشيد!

پسرک تمام نيرويش را جمع کرد و دانه پفک را پرتاب کرد...کمی عقب تر رفت...هر چه عقب تر می رفت پرنده به غذايش نزديک می شد...پرنده با احتياط جلو تر آمد و مثل سارقی با سرعت دانه پفک را به نوکش گرفت و روی شاخه پريد.....

پسرک از ته دل خنديد..و بالا پايين پريد...دانه های پفک، با جنب و جوش پسرک، از ظرفش بيرون می ريخت. اما او که از تجربه تازه اش خيلی خوشحال بود چيزی نمی فهميد.....

..............................................................................................................................................................

دانه پفک هرگز از گلوی پرنده پايين نرفت....

هنگام غروب...پدر، جسم بی جان پرنده ای را به رودخانه انداخت....پسرک گريست.

بعد از آن ماجرا پسرک هر چقدر بزرگ تر می شد غمگين تر و تنها تر  می شد...چون خيره شدن به مسيری که پشت سر گذاشته بود از تنهايی اش کم نمی کرد....بلکه بر عکس...............يا شايد به خاطر اين بود که خيلی از خانه اش دور شده بود..............یا از خودش!...................و هر لحظه هم دور تر می شد .

........................................................................................................................

سال ها بعد از آن اتفاق فهميد که زندگی مثل پرهای آن پرنده بيشتر سياه و زشت است تا سفيد و زيبا....و شايد او نيز مثل آن پرنده....................................


 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط کبوتری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از وقتی فهمیدم که همه کبوتر های کبوتر خانه ام را باید دوست داشته باشم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی فهمیدم که باید کدام کبوتر را در چه زمانی و در کدام آسمان پرواز دهم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی کبوتر شناس شده ام و جرات پیدا کرده ام که هر کبوتری را به کبوتر خانه ام بخوانم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی فهمیدم که کدام کبوتر باید در آشیانه عقل باشد و کدام کبوتر باید روی پشت بام دل بنشیند زندگی ام تغییر کرده است.
........مرد کبوتری
نقطه سرِ خط.....

دوستان
سخنان مردان بزرگ
قاصدک
حنا
مسیح بر کوه زیتون
میزگرد
ساحل یخی
اندیشه زیبا نگاه زیبا
شاگرد تو حالا می نویسد
آقای نژاد سلیمانی
بانوی اردیبهشت
هر چه می خواهد دل تنگت.....
دانش پارسی
همیشه در اوج
کاغذ باطله
صنما
زندگی رویایی
شبهای آفتابی ( نجمه )
آرامش ( سوسن )
بانوی مهتاب
دیوار
خزان خاطره ها
صوفیانه (آیدا)
دل نوشته ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
آرشیو موضوعی
فلسفه_ ادبیات_ روانشناسی_ عرفان_ موسیقی_ سینما
پیوندها
همه چیز در این کلبه
رایکا
قبسات
فلّ سَفَه
فیلم نگار
رادیو زمانه
فلسفه اسلامی در اینترنت
book online
باشگاه اندیشه
سینمای ایران
فلسفه برای کودکان
کانون پژوهشگران فلسفه و حکمت
شعر
خبر
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
آفتاب
مرکز حافظ شناسی
بانک اطلاعات نشریات کشور
ماهنامه حافظ
عرفان شمس
ایران ترانه
مرکز گسترش اندیشه و عرفان مولانا
شهر خرد
یادی از یاران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM