![]() |
![]() |
|
| در جنگلی که کبوتران حق پرواز ندارند کبوتر خانه ای ساخته ام برای پرواز اندیشه هایم |
|
بسیاری از مشکلات افراد جامعه ما نتیجه خودگرایی روان شناختی و اخلاقی است. در مورد خودگرایی و رفتار خود محور، دو نگرش یا دو بُعد روانشناختی و بُعد اخلاقی وجود دارد. بُعد روانشناختی این مسئله مربوط به چارچوب ذهنی و ساختار روانی افراد انسانی است که بر اساس آن رفتارهایی را از خود بروز داده و در انجام کارها در این چارچوب و بر مبنای این ساختار عمل می کنند. و بُعد اخلاقی شامل باید ها و نباید هایی است که چگونگی رفتار و کردار را مشخص می کند. در مقابل خودگرایی، دیگر گرایی و توجه به دیگران قرار دارد که آن هم شامل دو بعد روان شناختی و اخلاقی است. اما خود گرایی چگونه موجب بروز مشکل می شود؟ آنچه در فلسفه اخلاق بیان شده است، به طور واضح این است که انسان ها بر اساس امیال خود عمل می کنند و در دیدگاه خود محورانه همه امیال نهایی انسان خود محور است. یعنی شخص تنها چیزی را می خواهد و می طلبد که در نهایت منافع شخصی خود را در آن می بیند و از نظر روانی در وضعیتی است که نمی تواند کاری را انجام دهد که به نفع شخصی خودش نباشد یا کششی به سمت این کارها احساس نمی کند. افرادی که در وضعیت روانی خودگرا قرار دارند تنها در صورتی می توانند به رفاه وخوشبختی دیگران کشش و تمایل نشان دهند که آن را وسیله ای برای خوشبختی خود بدانند. این بعد روان شناختی قضیه است و توصیفی در مورد انسان های خود محور است، جدای از این که انگیزه آنها را مثبت یا منفی تلقی کنیم. بنابراین در این جا با افرادی سر و کار داریم که خود گرایی آنها نتیجه اجتناب ناپذیر قوانین حاکم بر ساختار روانی آنهاست. خودگرایی در عشق این گونه می تواند نمود پیدا کند که این فرد، دیگری را ابزاری برای رسیدن به لذت مورد خواست خود می داند. این گونه روابط معمولا دوام چندانی ندارد. خودگرایی در بعداخلاقی آن بدین صورت است که فرد اخلاقا معتقد است که عمل و رفتار شخص برای تامین نفع شخصی، حتی در صورتی که نفع شخصی او در تعارض یا غیر قابل جمع با منافع شخصی دیگران باشد، به لحاظ اخلاقی درست و به تعبیر دیگر ستوده است. در واقع این فرد تنها خودش را نسبت به خویش مکلف می داند و بس و تنها بر این عقیده است که باید در خدمت نفع شخصی بود. باید توجه داشته باشیم که افراد زیادی در گفتار خود را انسانی خودگرا نمی دانند، اما عمل آنها این گونه نشان می دهد که فردی خود محور هستند. جالب تر این که برخی افراد خودگرا برای رسیدن به مقاصد خود محورانه خویش به دیگر گرایی و تقلید ماهرانه از این رویه می پردازند و در نهایت در پی مقصود خویشند و در واقع ارزشی برای کارهایی که در سمت و سوی منفعت دیگران انجام داده اند، قائل نیستند و کارهایشان موقتی است و پایه و اساس محکم ندارد. این افراد از دیگر افراد خودگرا خطرناک ترند و متاسفانه در برخی مقامات بالای مملکت ما این گونه افراد حضور دارند. از معایب این طرز تفکر و قالب ذهنی می توان به ضایع نمودن حق دیگران، رشوه خواری، عدم دقت در انجام کار، عدم همکاری مستمر، فریبکاری و..........اشاره نمود. آیا شما فردی خودگرا هستید؟ ( با توجه به کارهای روزمره تان جواب بدهید ) چرا برخی از افراد همواره کارشان را خردمندانه انجام داده و در همه امور زندگی تکلیف خود را می دانند و و در ضمن احساس راحتی دارند، اما عده ای کاملا برعکس عمل می کنند؟ به نظر شما راه حل مشکل ما چیست؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط کبوتری |
|
|
در پاسخ به همه آنهایی که نسبت به من لطف دارند باید بگویم که: من دیوانه ای بیش نیستم که آمده ام تا کبوتر بام همه دوستان را بپرانم و بروم. من دیوانه زندگی، دیوانه دنیا و دیوانه « بودنم»، برای من حتی همین « بودن» می تواند شگفت انگیز باشد. ................................................................................................................................. در پاسخ به دوست عزیزم _ نگین _اگر چه واقعا خلاصه و شاید ناکافی. حقیقت : حقیقت وجود دارد اما بهتر است بگوییم حقایقی که در پیوند با هم به حقیقتی متعالی می رسد. البته دیدگاه انسان ها در مورد حقیقت متفاوت است و این تفاوت ها از اعتقادات و نوع نگرش هر فرد نشات می گیرد و تنها شامل این مسئله نمی شود. اما هیچ کس نمی تواند همه چیز را انکار کند. حقیقت با در نظر گرفتن جنبه ها و زمینه های مختلف وجود دارد و خود را به ما می نمایاند. مهم قرار گرفتن در مسیر است مسیری که زنجیره حقایق را تا نهایت دنبال می کند و البته مسیری که می تواند در برخی زمینه ها خطرناک باشد! این مسئله ای حساس و بسیار عمیق است و در واقع ممکن است پی جویی حقیقت ما را به گردابی سهمگین دچار کند و به بیابان فنا بکشاند. همان طور که در مورد حقیقت عشق می گویند خوشا به حال کسی که از این هفت خوان بگذرد و هر وادی را به سلامت طی کند. حقیقت لایه در لایه است و از سطح ظواهر تا اعماق ادامه می یابد و نباید از کسی که عادت به ظاهر دارد انتظار نفوذ به لایه های عمیق زندگی را داشت. باید خواست باید حرکت کرد و این حرکت موجب تغییر است. فرضا ما می گوییم راه رفتن روی آب برای انسان برطبق قوانین کشف شده؛ غیر ممکن است اما آیا خود این فعل راه رفتن روی آب در واقع غیر ممکن است؟ جواب منفی است! این نمونه ای در مورد حقیقت طبیعت! ................................................................................................................................. در پاسخ به _ علیرضا _ هم دوره ای دوست داشتنی که برای من همچون سقراط است. زندگی مثل کوهنوردی : زندگی شبیه کوهنوردی است صعود می کنیم سقوط می کنیم گاهی پایمان روی سنگی سُر می خورد یا زیر پایمان خالی می شود ( مثل رفتن در مسیر نا مطمئن یا اندیشه غلط ) و گاهی به جایی می رسیم که بن بست است و چاره ای جز بازگشتن یا توقف نداریم. زندگی هم مثل کوهنوردی. ما نمی توانیم سقوط را بگوییم صعود. اگر راهنمایی پیشایش برود و ما پا جای پای او بگذاریم که چه بهتر ( و البته تجربه صعود متعلق به خود ماست ) و اگر نباشد خطر بیشتر است چون خودمان هستیم و خودمان. شاید خواندن کتابی دراین مورد به ما کمک کند اگر در مورد صعود نوشته شده باشد! اما کتاب آنجا نیست تا دست ما را بگیرد! اراده خود ماست و دقت و تلاش و دانش ما. هر چه بالاتر برویم هم خطر بیشتر است و هم تجربه بیشتر می شود و به جهتی خطر کمتر! گاهی راه و روش را کسی به ما می آموزد و گاهی از طبیعت و از خودمان! می آموزیم............. ................................................................................................................................. <<<<<<<<همه دوستان بدانند که>>>>>>>> گفتگو با پُتک چه نوع گفتگویی است؟ آقا _مسعود_ در بخش نظرات نوشته بودند که مسائل سیاسی ایران موجب منع تعالیم عرفانی شده است و صحبت از نعمت الله ولی شد و این که به خاطر مشغله های زندگی بهتر است سراغ این کارها نرفت. اگر چه حرف من در مطلب قبلی _راهنما_ کل زندگی را در برمی گیرد نه فقط عرفان و فعلا در مورد این گرایش های عرفانی و این تعالیم وارد جزئیات نمی شوم. اما اولا رفتن به هر سمت و سویی با چشم و گوش بسته عواقب بدی دارد و در ابتدا باید از افراد مختلف چه مخالفان و چه موافقان نظر خواهی نمود و مشورت کرد. البته می توان در دوره ای این نوع گرایش ها را تجربه نمود که این شرایط خاص خود را دارد. یعنی شرایط فردی و اجتماعی. این گونه نیست که هر کس کاسه زرین به دست گرفت ما بخواهیم از آن کاسه آب بنوشیم چون زهر را هم در کاسه زرین می ریزند. در واقع پند حافظ است که می گوید : نه هر که سر بتراشد قلندری داند. ثانیا عرفان فقط کنار گذاشتن همه چیز و رفتن به دنبال مرشد و مراد نیست. مامی توانیم با مطالعه عرفان نظری و به کار گیری برخی تعالیم عرفان عملی تا حد رضایت بخشی در معرفت و معنویات پیش برویم. قصد هیچ مقایسه ای ندارم. من زمانی به دنبال این مسائل بودم و می خواستم بدانم جریان چیست و این فرقه ها و گرایش ها و گروه ها حرفشان چیست و با اعتماد به یکی از آشنایان دو شب را در خانه درویشی که علی اللهی بود گذراندم. از برخی از کتاب های آن ها ، یادداشت برداشتم که از جمله آن شرحی عرفانی منسوب به شاه نعمت الله ولی بود. این فرد علاوه بر عقاید خاص و به نظر متناقضی که داشت مدعی احضار جن بود و به گونه ای از این کار صحبت می کرد که انگار می خواهد دوستش را به خانه دعوت کند.............بگذریم.............. خاطرم هست چند سال پیش در شهر.....در خانه ای که معروف به خانه دراویش بود مراسمی بر پا شده بود که مصادف با یکی از مراسم مذهبی بود، اما این خانه مورد حمله افراد ناشناس قرار گرفت و نیروی انتظامی هم دخالت کرد. اما هر چه که بود این خانه همان موقع خراب شد و فردای آن روز، از این خانه تنها زمینی باقی مانده بود و جالب این جاست که شهرداری این شهر در ظرف مدت کمی_به گمانم ده ساعت بعد از تخریب خانه_ همه نخاله های ساختمانی را جمع آوری و زمین آنجا را صاف کرده و دورش را با سیم گرفت به طوری که خود من هم باورم نمی شد که دیروز در آنجا خانه ای بود! این برای شهرداری آن شهر که چاله های گوشه و کنار خیابان های شهر را پر نکرده بود یک رکورد تاریخی و اعجاب انگیز محسوب می شد. در هر صورت این هم نوعی گفتگو است! البته با پُتک......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط کبوتری |
|
|
این گونه به نظر می رسد که انسان، زمانی که در مسیر معرفت عالم هستی قرار می گیرد، لازم است مرشد و راهنمايی داشته باشد. طی اين مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است، بترس از خطر گمراهی نکته این جاست که ما چه تصوری از استاد و راهنما داريم و در این مورد به نظر می رسد تصور کلی ما از استاد و راهنما ناقص است یعنی ما استاد را شخصی می پنداریم که ما در جستجویش هستیم تا ما را راهنمايی کند و معارفی را در مورد هستی خودمان و یا دنيای طرافمان و...به ما تعلیم دهد. اما برخی عرفا گفته اند وقتی شاگرد آماده باشد؛ راهنما و استاد می آيد. شاید مهم ترين استادان ما به ما آنقدر نزديکند که هرگز باور نمی کنيم که آنان استاد باشند. چرا که در تصوير های ذهن ما استادان در قله های دور ساکنند. انسانهایی سالخورده با عصایی در دست که با دیدن ما بلند شده و عصایشان را به سمت مان نشانه می روند یا مدتها از پذیرش ما سرباز می زنند. بنابراين ما بايد تنها قالب ذهنی خود را تغيير دهيم تا نشانه ها و راهنما ها را به خوبی در یابیم. اين همان حرف سهراب سپهری است........چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد می خواهم بگویم منظور از راهنما حتی می تواند نشانه هايی باشد که در وجود خود ماست. انسان می تواند خود راهنمای خود باشد يا اين که شخصی ( استاد) به او کمک کند تا نيروهای درونی خود را بشناسد و اين همان راهنمای نزديک است که دل یا قلب و یا چشم دل نامیده می شود و همچون جام جهان بين، حقيقت موجود در عالم را به ما می نماياند و از این جا معمای دیگری از تعالیم عرفانی گشوده می شود که گفته اند هر چه هست شاگرد انجام می دهد و بدین معنی که راهنما او را با نیروهای درونی آشنا می کند و راه تقویت آنها را می آموزد حال شاگرد می تواند این مسیر را در پیش گیرد و سیر و سلوک شروع شده و تداوم یابد. تا در نهایت فرد مرحله به مرحله مستعد پذيرش حقایقی شود و نشانه ها همچون راهنما يکی پس از ديگری بر او آشکار شود و او را هدایت کند برای گشودن راز هستی. و آنچه خود دارد ز بيگانه تمنا نکند. نشانه آمادگی انسان چیست؟ در این مورد مطلب بسیار است و در واقع مطالب مذکور هم صرفا در بیان نکته ای است. شاید این که انسان از خود بپرسد : من کيستم؟ يک کالبد؟ ثروت؟ شهرت؟ هيچ يک از اين ها ؟ پس چه هستم؟ آيا موجودی خردمندم؟ در اين صورت از چنين موجودی چه انتظار می رود؟ نشانه شروع حرکت یا آمادگی روانی برای قدم نهادن در مسیر معرفت حقیقی باشد. نظر شما چیست؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط کبوتری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از وقتی فهمیدم که همه کبوتر های کبوتر خانه ام را باید دوست داشته باشم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی فهمیدم که باید کدام کبوتر را در چه زمانی و در کدام آسمان پرواز دهم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی کبوتر شناس شده ام و جرات پیدا کرده ام که هر کبوتری را به کبوتر خانه ام بخوانم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی فهمیدم که کدام کبوتر باید در آشیانه عقل باشد و کدام کبوتر باید روی پشت بام دل بنشیند زندگی ام تغییر کرده است.
........مرد کبوتری نقطه سرِ خط..... |
| آرشیو موضوعی |
|
فلسفه_ ادبیات_ روانشناسی_ عرفان_ موسیقی_ سینما |
|
RSS
|