تبليغاتX
کبوتر خانه
در جنگلی که کبوتران حق پرواز ندارند کبوتر خانه ای ساخته ام برای پرواز اندیشه هایم
 

 

 

انسان تنها نشسته بود با غم و  اندوهی فراوان.

همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند: ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم.

هر آرزویی داری بگو تا ما برآورده کنیم.

انسان گفت: به من قدرت بینایی عمیق بدهید.

کرکس گفت: بینایی من مال تو.

انسان گفت: می خواهم نیرومند باشم.

پلنگ گفت: همچون من نیرومند خواهی شد.

انسان گفت: می خواهم اسرار زمین را بدانم.

مار گفت: نشانت خواهم داد.

سپس همه حیوانات رفتند و وقتی انسان همه این ها را بدست آورد، رفت.

و آنگاه جغد به حیوانات دیگر گفت: انسان دیگر چیزهای زیادی می داند و قادر است کارهای بسیاری انجام بدهد.

گوزن گفت: انسان به آنچه می خواست رسید، پس دیگر غمگین نخواهد بود.

جغد گفت: نه.

ژرفایی در وجود انسان دیدم که کسی را یارای پر کردن آن ژرفا نیست. اشتیاق و حرصی شگرف؛ همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت. حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد تا روزی که دنیا خواهد گفت: من چیز دیگری ندارم که به تو ببخشم. همه چیزم تمام شده است.

و اینک انسان..........

                                                                                                                                                                                                MEL GIBSON'S   

 

                             APOCALYPTO*                                          

                                                                                                                                                                                                                                           بدون شرح!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط کبوتری | 

 

( برای آنهایی که می خواهند بزرگ شوند!)

 

شک و تردید نسبت به مسائل مختلف و پرسش و تحقیق راجع به آنها نشانه سلامت مغز و داشتن ذهن و فکری فعال است.

به طور کلی؛ احساس نیاز همواره عامل حرکت انسان است برای رسیدن به مقصود مورد نظر و این احساس نیاز در حیطه اندیشه و تفکر به صورت شک و تردید و پرسش بروز پیدا می کند و این نیاز جنبه ای کاملا انسانی دارد.

انسان تا این احساس را نداشته باشد و به چیزی شک نکند و کنجکاو نشود و سوالی برایش پیدا نشود هرگز دنبال موضوعی نمی رود و اصولا شک و تردیدها و سوال ها و به تعبیری عطش روحی و احساس کمبود؛ بزرگ ترین عامل تحرک فکری بشر بوده است. که از این احساس در اغلب موارد به حس « حقیقت جویی » تعبیر شده است.

انسان در وهله اول نمی داند و نمی شناسد و سپس با پیش رفتن در مسیر تجربه و با دارا بودن ابزارهای معرفتی سالم به کسب معرفت می پردازد؛ در حقیقت اشیاء ( به طور کلی ) شک می کند و پرسش می نماید تا بداند و کمبود خویش را جبران کند.

شما نیز در طول عمر خود دچار شک و تردید و سوالات گوناگون در مورد موضوعات مختلف شده اید. چه احساسی داشته اید؟ آیا از این که شک کردید ناراحت شده اید؟!!!

بله؛ خیلی ها از شک و شبهه ای که در ذهن خود احساس می کنند ناراحت می شوند و سعی در فراموش کردن آن دارند. بعضی آن را نشانه کنجکاوی و برخی حتی نشانه تسلط شیطان بر وجود خود می شمارند و می گویند این ها را شیطان به ما القاء می کند و به طور خلاصه هر کسی به نوعی با شک خود کنار می آید.

( یا بهتر بگوئیم به نوعی با شک خود برخورد می کند)

متاسفانه به دلیل نبود آگاهی لازم در مورد فواید و مضرات این حالت، عده زیادی از مردم نمی توانند از آن به نحو احسن بهره ببرند. نبود زمینه مساعد در جامعه و خانواده برای مطرح شدن سوالات پیش آمده؛ خسارات فراوان فکری برای مردم به خصوص جوانان به دنبال دارد و احیانا عامل بسیاری از عقده ها و گره های درونی می شود که در رفتار و گفتار بروز پیدا می کند.

حال با توجه به این که انسان های سالم و رشد یافته در طول عمر خود دچار این بحران می شوند. اما این افراد از شک و تردید ها و پرسش هایی که به ذهنشان هجوم می آورد متاسف و ناراحت نبوده و می دانند که شک مقدمه یقین است. پرسش مقدمه وصول و اضطراب مقدمه آرامش می تواند باشد. شک و پرسش گذرگاهی برای رسیدن به حقیقت است. اما توقفگاهی شدیدا نامناسب است چرا که به زندان روح مبدل می گردد.

اگر چه درست است که شک و تردید می تواند ناآرامی و حتی اضطراب را به دنبال داشته باشد اما هر آرامشی به این ناآرامی ترجیح ندارد. آرامش کسانی که اهل تحقیق و پرسش نیستند و حتی از آن فرار می کنند، آرامشی بی ارزش تر و پایین تر از شک است و برخلاف آن آرامش کسانی که اهل تحقیق هستند فراتر از شک است.

در واقع می خواهم بگویم شک و تردیدی که باعث حرکت و تحقیق می شود از آرامش ساده لوحانه بهتر است و خیلی بیشتر ارزش دارد. همین شک است که انسان را از تعصب و تلقین دور نگه می دارد. اگر چه برخورد نسنجیده با این شک می تواند فاجعه ای بزرگ به وجود بیاورد.

از طرفی مسئله شک به مشکل انسان در معرفت شناسی هم مربوط می شود و آن آزادی درونی انسان است که خیلی ها از آن بی بهره اند. در واقع افراد جامعه ما اکثرا تحت تاثیر « بیرون» زندگی می کنند و هنوز به خود نیامده و بیدار نشده اند و عوامل بیرونی برای آنها تعیین تکلیف می کند و حتی زندگی را معنا می کند.

کسی که از جبرهایی که اتوریته های بیرونی بر او وارد می کنند آزاد شده باشد و به فردیتی شایسته رسیده باشد مطمئنا در وجود خودش شک می کند و شاید مهمترین شک و پرسشی که به او فشار می آورد این است که « از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود*».

.......................................................................................................................

حرف اضافه! به همین خاطر است که در جامعه ما ارزش های مرده را مومیایی کرده اند و نگه می دارند، جسدی بی روح و..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط کبوتری | 

 سلام به همه دوستای عزیز خودم، مخصوصا دوستان همدوره ای که خیلی وقته ازشون دور شدم. فکر می کنم بیشتر از صد ساله که از هم جدا شدیم یا شایدم بیشتر، نمی دونم.

سال جدید هم اومد. از ته دل آروز می کنم که همگی سال خوبی داشته باشید خیلی بهتر از سالهای قبل و در همه مراحل زندگی موفق باشید.

من چند روز قبل از عید رو نبودم! یعنی طبق رسم هر سال باید می رفتم پیش مادر بزرگم. ولی مادر بزرگم از دنیا رفته ( کجا رفته؟ ). یه کمی رسمم عوض شده می رم ویلای خاله بزرگم؛ لواسان.

این خاله هم شش تا بچه داره که دیگه الان بزرگ شدن و خودشون هم بچه دارن بجز یکیشون که تازه ازدواج کرده ( پسرخاله ).

یاد مادر بزرگم افتادم. هر وقت قهر می کردم یا دچار یاس می شدم! می رفتم پیشش. اونم چیزی بهم نمی گفت ( یعنی بازجویی نمی کرد )  یه سلام و خوش آمد گویی والسلام. فقط موقع ناهار و شام صدام می زد. اگه حرفی بود همون موقع می گفت. خیلی خوب بود خیلی مهربون. ولی حالا دیگه نیست. با رفتنش یه چیزایی رو از دست دادم.

هیچ وقت فراموش نمی کنم...یه سال توی زمستون که رفته بودم بیارمش تهران پیش خودمون! ماشین توی برف گیر کرد. مجبور شدم پیاده برگردم سمت روستا.... تا ایستگاه دِه روی دوشم بُردمش چون نمی تونستم تنهاش بذارم............اونجا فقط یه گرگ گنده کم بود!

.

و اما خاله جووووووووون...........

به من که خیلی خوش گذشت امیدوارم به شما هم این تعطیلات خوش بگذره. یعنی سعی کنید خوش بگذره. من که جلو جلو رفتم سراغ دید و بازدید.

خونه خاله دو روز اول خیلی پر رفت و آمد بود. یعنی همه بچه هاش بودن با نوه ها؛ به اضافه کلی مهمون و آدم ناشناس که اومده بودن برای کوهنوردی- دوستای پسر خاله ام.

 خوشبختانه خاله جون ویلای دو طبقه بزرگی داره که کل تهران توش جا میشن! مثل یک کلبه بزرگه!

فقط چند ساعت طول کشید!!!! تا همه به همدیگه معرفی شدن. البته از طریق پچ پچ کردن و اشاره. منم خودمو لوس کرده بودم چند تا کتابمو برده بودم که اگه دور و برم خلوت شد، بشینم کتاب بخونم. توی اون آب و هوا و منظره های زیبا کتاب خوندن خیلی کیف میده! البته یکیشو ازم گرفتن بهم پس ندادن. بزور گرفتن!

از همون ابتدا خانم ها و آقایون هر یک قلمرو خودشون رو مشخص کردن. من و پسرخاله یکی یه دونه هم شدیم رابط آشپزخونه با شکم آقایون. البته در این مسیر حرفها و غیبت کردن های خانم ها رو به آقایون منتقل می کردیم و برعکس. کلی حرف هم خودمون روش می ذاشتیم تحویل خانما می دادیم.............هییییییی.

اما این که این چند روز تا سال تحویل چه طوری گذشت:

اولین روز که کوهنوردی، بعد از خداحافظی از دوستان جدید، روزای بعدی استراحت، دیدن فامیل ها و بعدشم کتاب خوندن ( فقط خودم)، شنا( شنا که نه! آب بازی توی رودخونه و شرط بندی برای دراز کشیدن وسط رود خونه اونم با لباس؛ توی این کار فقط یک نفر این حماقت رو مرتکب شد که می خواست نشون بده زندگی می کنه! و به زندگی مسلطه و هیچ محدودیتی رو نمی پذیره! وضمنا می خواست خاطره ای توی ذهن دیگران بسازه که هزار سال سینه به سینه نقل بشه!! اون شخص...)

دیگه اینکه غذا خوردن توی باغ، مسابقه بالا رفتن از درخت گردو ( این یکی تلفات جانی هم داشت!)، بیگاری چندین ساعته برای ساختن کلبه درختی( این طرح در راحت آباد و با حضور یک مهندس راستکی انجام گرفت اما شکست خورد و به طرح توسعه سال بعد پیوست!).

 شبها هم معمولا به گفتگو و فرستادن پیامک و عکس و اینا برای همدیگه و رو کم کنی! ( موبایل هم اسباب بازی شده ها ) من هم فقط یه دفه داشتم به قول بعضیا کم می آوردم (اونم شبی که میترا دختر عموی دختر خاله ام! با خانواده اش اومده بودن... میترا برام نوشته بود: من خیلی خیلی دوستت دارم تو هم باید منو دوستم داشته باشی......... خوب چی بگم! وقتی قلبم بلرزه مغزم ارور میده! خوشبختانه میترا با خانواده اش رفتن مسافرت............

 خلاصه فکر نمی کردم این قدر رفت و آمد خونه خاله زیاد باشه توی این چهار پنج روز. ولی در کل خوب بود.

یه چیز دیگه هم تا یادم نرفته بگم!

و اونم اینکه شب اول با بچه های گروه به اصطلاح کوهنوردی توی باغ آتیش روشن کردیم و رفتیم سراغ سرقت سیب زمینی و اینا ( که به راحتی تسخیر لانه جاسوسی بود! ) و بعد از این موفقیت بزرگ، شوهر خاله عزیز که مسن تر از همه بودند در رابطه با پختن سیب زمینی روی آتیش از عهد حجر تا به امروز سخنرانی فوق العاده ای ایراد فرمودند و بعد هم برای اینکه بفهمونیم به ما مردا بیشتر خوش می گذره شروع کردیم به آواز خوندن و فریاد شادی!............می بینید این بدآموزی سریال های آبکی شبکه تلوزیونی ایرانه هاااااااااااا....

بعد از دو روز که جمع فامیلی تر شد و رفت و آمدها کمتر! همه با هم رفتیم امامزاده ای توی لواسان کوچیک. من و پسر خاله ( کلاه قرمزی نیومد) با همدیگه همه سنگ قبرا رو با آب چشمه شستیم. بقیه هم داخل امامزاده رو تمیز کردن...... این کار جزیی از رسم من و مادربزرگ پیش از عید هر سال بود نمی دونم مادر بزرگ چه احساسی از این کار داشت ولی من بیشتر قدر لحظات زندگی رو می دونستم به همین خاطر شستن سنگ قبر ها رو دوست داشتم...........شما چه رسمی دارید؟

روز آخر که باید برمی گشتم خونه که موقع تحویل سال نو خونه باشم با یه بدرقه حسابی مواجه شدم. نگم بهتره!

اما بهم عیدی ندادن، گفتن به بچه ها عیدی می دیم اگه اعتراف کنی بچه ای بهت عیدی می دیم!

نهایتا با اعتراف به تمام اشتباهات زندگی هم بهم عیدی ندادن!

 

خوب؛ «««««««عیدتون مبارک»»»»»»» راستی به نظر شما به کی باید عیدی داد؟

من که این متن رو به عنوان عیدی نوشتم تقدیم به شما.

دنیای صفر و یک بیشتر از این اجازه نمیده. به بزرگی خودتون ببخشید.

 

مرد کبوتری

کِی نوشتم؟.......بعد از این که سال کهنه رو تحویل دادم نو گرفتم.

زندگی هم شدیدا در جریان بود........................

 

 

حافظ:

 

ز کوی يار می‌آيد نسيم باد نوروزی

از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط کبوتری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از وقتی فهمیدم که همه کبوتر های کبوتر خانه ام را باید دوست داشته باشم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی فهمیدم که باید کدام کبوتر را در چه زمانی و در کدام آسمان پرواز دهم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی کبوتر شناس شده ام و جرات پیدا کرده ام که هر کبوتری را به کبوتر خانه ام بخوانم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی فهمیدم که کدام کبوتر باید در آشیانه عقل باشد و کدام کبوتر باید روی پشت بام دل بنشیند زندگی ام تغییر کرده است.
........مرد کبوتری
نقطه سرِ خط.....

دوستان
سخنان مردان بزرگ
قاصدک
حنا
مسیح بر کوه زیتون
میزگرد
ساحل یخی
اندیشه زیبا نگاه زیبا
شاگرد تو حالا می نویسد
آقای نژاد سلیمانی
بانوی اردیبهشت
هر چه می خواهد دل تنگت.....
دانش پارسی
همیشه در اوج
کاغذ باطله
صنما
زندگی رویایی
شبهای آفتابی ( نجمه )
آرامش ( سوسن )
بانوی مهتاب
دیوار
خزان خاطره ها
صوفیانه (آیدا)
دل نوشته ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
آرشیو موضوعی
فلسفه_ ادبیات_ روانشناسی_ عرفان_ موسیقی_ سینما
پیوندها
همه چیز در این کلبه
رایکا
قبسات
فلّ سَفَه
فیلم نگار
رادیو زمانه
فلسفه اسلامی در اینترنت
book online
باشگاه اندیشه
سینمای ایران
فلسفه برای کودکان
کانون پژوهشگران فلسفه و حکمت
شعر
خبر
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
آفتاب
مرکز حافظ شناسی
بانک اطلاعات نشریات کشور
ماهنامه حافظ
عرفان شمس
ایران ترانه
مرکز گسترش اندیشه و عرفان مولانا
شهر خرد
یادی از یاران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM