![]() |
![]() |
|
| در جنگلی که کبوتران حق پرواز ندارند کبوتر خانه ای ساخته ام برای پرواز اندیشه هایم |
به نظر می رسد که همه ما نیاز به پرتو « نگاه » داریم، میلان کوندرا _نویسنده اهل چک _ در رمان « بار هستی » به این مسئله اشاره کرده است: به نظر او انسان بر حسب نوع نگاهی که در زندگی خواستار آن است به چهار گروه تقسیم می شود: نخستین گروه کسانی هستند که خواستار تعداد بیشماری از چشمان ناشناس هستند و به عبارت دیگر خواستار نگاه عموم مردمند. ستاره های سینما و... گروه دوم کسانی هستند که اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشند هرگز نمی توانند زندگی کنند. افرادی که بدون احساس خستگی مهمانی های دوستانه و فامیلی را میزبانی می کنند و این گروه همیشه موفق می شوند برای خود نگاه هایی به دست آورند. گروه سوم گروه کسانی است که نیاز دارند در پرتو چشمان یار دلخواه خود زندگی کنند. وضع این افراد خطرناک است چرا که کافی است که چشمان یار دلخواه بسته شود. گروه چهارم ( نادر ترین گروه ) کسانی هستند که در پرتو نگاه های خیالی موجودات غایب زندگی می کنند. البته می توان این گروه ها را به شکل دیگری دسته بندی کرد که به طور واضح تری شامل همه انسان ها شود. وقتی مسئله پرتو نگاه پیش می آید مسئله تنهایی هم مطرح می شود بدین صورت که آیا واقعا انسان می تواند تنهای تنها باشد و نیاز به پرتو نگاه هیچ کس نداشته باشد؟ خودش باشد و خودش؛ حتی پرتو نگاه های خیالی هم نباشد. حال آنکه که وقتی فردی تنهاست، ممکن است برای خود دوستانی پیدا کند که این دوست می تواند حتی یک عروسک، گلدان یا اشیاء دیگر باشد. یعنی رابطه ای که حقیقتا « من و تو » نباشد بلکه « من و آن » باشد! که جانشین رابطه واقعی تر! « من و تو » یا « من و او » شده است. به هر شکل هر فردی تنهایی اش را به گونه ای با دیگران قسمت می کند. شاید نویسنده یک کتاب، با شخصیت هایی که می آفریند و آفریده می شوند! و نویسنده کبوتر خانه؛ با دوستانی که دوستشان دارد. اگر چه تنهایی معنای گسترده تری را شامل می شود؛ به صورتی که این تنهایی می تواند در عمق روح عارفی که طالب « توی ابدی » است و یا در شبگردی عاشقی سرگردان متجلی شود و یا در نگاه خیس کودکی که عروسک چرک مرده ای را محکم در آغوش گرفته است. ....................................................................................................................... مرد کبوتری تنها نیست، اما « تنهاست ». او احساس می کند کبوتر غریبی است که به آسمان دیگری تعلق دارد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط کبوتری |
|
|
همچون بسیاری از امور دیگر، غم و شادی را هم باید در تقابل با یکدیگر شناخت. و این طور به نظر می رسد که با در پیش گرفتن راههایی برای برطرف نمودن غم ها ( در بخش قبلی ) به نوعی برای ایجاد لحظه های شاد در زندگی زمینه سازی کرده باشیم. هدف از نوشتن مطلب قبلی در مورد برطرف نمودن غم ها این بود که در بیشتر وبلاگ ها با جملات، اشعار و تصاویری مواجه می شدم که به نوعی با غم و رنج در ارتباط بود. شاید علت این که از شادی ها کمتر می گوئیم این باشد که به گفته برخی، شادی امری طبیعی و حتی عادی شده است. اما به عقیده من غایت زندگی می تواند شاد زیستن هم باشد. اگر غم ها را کنار بزنیم به شادی می رسیم و بهشت یعنی شاد زیستن. باید پیله غم و اندوه را شکافت و پروانه وار به سوی گل های خوشبوی باغ شادی ها پرید. وقتی در جاده غم ها و شکست ها قدم برمی دارید منتظر پیروزی نباشید. نگویید راه چاره ای نیست. بگویید راهی هست و پیدایش می کنم و یا راهی خواهم ساخت. شادی سبکی دلپذیری دارد و برای رسیدن به این سبک بالی باید اراده ای قوی، دلی پاک و ذهنی سازنده داشته باشیم تا همواره به سمت شادی ها حرکت کنیم و از گستره غم های سطحی بگذریم و حتی غم ها عاملی برای حرکت و تلاش ما در جهت رسیدن به برخی اهداف باشد! مسیح گفته است:« ای کسانی که رنج می برید و سنگین بارید به من روی آورید من شما را سبک بار خواهم کرد.» همچنان که حافظ شیرازی سروده است : از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش کاندر این دیر کهن کار سبک باران خوش است
« کبوتر سپید شادی » روی بام دل هر کسی نمی نشیند. این کبوتر دل عاشق می خواهد، بی تعلقات پوچ. دلهای بی آلایش شادی های حقیقی را جذب می کنند. پس بیایید آینه تمام نمای دل را از گرد و غبار و آلودگی ها پاک نمائیم تا با انعکاس زیبایی ها، زندگی شادتری را تجربه کنیم.
بله! مثل این درخت ها کنار هم بودن زیباست. کنار آبراه امید و با آروزی سبز رسیدن به آسمان............ بیایید دوشادوش همدیگه قد بکشیم و مسابقه بدیم! ببینیم سایه کی بلند تر میشه. پشتیبان هم باشیم. به همدیگه کمک کنیم تا زندگی بهتری داشته باشیم. تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش که دست دادش و یاری ناتوانی کرد
هنر زندگی در آفرینش لحظه های زیباست. بیایید با سبزی و طراوت دلمون به زندگی خود و اطرافیان زیبایی و شادابی بیشتری ببخشیم. غم های بیهوده رو کنار بگذاریم و به دنبال تنفس هوای تازه باشیم. سبز باشیم و این سر سبزی و حس مثبت رو در وجود دیگران هم ایجاد کنیم. حرفامون مثل نسیم خنکی بعد از بارون نم نم بهاری باشه، لبخندمون شیرین مثل سیب های سرخ و نگاهمون آفتابی........ زندگی به جریان همیشگی خودش ادامه میده. باید از فرصت هستی یافتن! بهره کافی برد. کار ما آفرینش است. آفرینش زیبایی ها، شادی ها، دوستی ها، خاطرات شیرین و به یادماندنی..... گفتم هوای میکده غم می برد ز دل گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند **************************************************** *** تقدیم به لبخند زیبای شما *** یه روز یه خره عاشق غاز همسایه شون شد. تا آخر عمرش نتونست خودش رو راضی کنه که بره به طرف بگه چقدر دوستش داره......آخه خیلی خر بود........همیشه منفی بافی می کرد و با خودش می گفت: خوب کدوم غازی عاشق خر می خواد؟!!!!!! یه روز صبح که دیگه داشت از عشق اون خانم غازه می مُرد کلاغه رفت همه جا خبرش رو پخش کرد. عصر همون روز گاو همسایه اومد و یه گاری پر از تخم مرغ آورد. با یه پر مرغ برای خره. روی پر نوشته شده بود: « اسب عزیز یک عمر در عشق تو تخم گذاشتم.........ای کاش غاز بودم و می تونستم از روی دیوار به سمت تو پرواز کنم.........کسی که همیشه دوستت داشت؛ مرغ » (: خره سر ظهر مرده بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط کبوتری |
|
|
با وجود این دنیا بی دردی عجیب است خیلی از چیزها وابسته به وجود درد و غم است و بسیاری از افکار، اعمال و رفتار در وجود انسان از همین درد و غم ناشی می شود و از نگاهی ویژه تولد طفل حقیقت هم در آدمی منوط به درد است. درد و غم انسان را پالایش می دهد و او را از خواب غفلت بیدار می کند. بنابراین می توان گفت برای رشد و کمال شخصیت انسان ضروری است و یک پدیده تفکیک ناپذیر و لازم از نظر روحی و روانی است. همان طور که شاید دیده باشید کسانی که مدت زیادی در رنج و سختی بوده اند در شرایط مختلف مقاوم تر بوده و بالطبع تحمل درد و دوری و دیگر سختی های زندگی را دارند و در برابر رنج ها شخصیتی محکم و استوار داشته و برای تحمل رنج ها و یا فراموشی غم ها به کارهای سازنده ای روی می آورند. و غم ها و رنج ها اگر چه سوهان روحشان می شود؛ اما نهایتا منجر به بالا رفتن درک و فهم شان خواهد شد. اما غالبا کسی که در ناز و نعمت بزرگ شده است در شرایط سخت خیلی زود تزلزل از خود نشان می دهد. به عبارت دیگر می توان گفت که روح ما همچون باغی است که باید شاخه های اضافه درخت های این باغ بریده شود تا سرسبز تر و زیبا تر شود و تحمل غم و ناملایمات تقدیر می تواند در این مورد نقش موثر داشته باشد. غم و شادی به طور کلی مربوط به داشتن و نداشتن چیزی است؛ جدای از این که باید با دیده عقل به آن چیزها بنگریم و ببینیم آیا ارزش شادی و غرور یا غم و اندوه را داشته است یا خیر؟ با همین فقدان چیز ها و غم و غصه خوردن و با از دست دادن هاست که ما می توانیم به درک بهتری از دنیا و فانی بودن امور دنیوی برسیم و از دلبستگی های بیهوده فاصله بگیریم. این خود پله ترقی است. و اما از موارد دیگری که باید به آن اشاره کرد؛ این است که هر انسانی به خاطر هر چیزی غمگین نمی شود و مابین انسان ها از این نظر تفاوت است. این تفاوت انسان ها و طرز نگرش آنها را روشن می کند به طوری که غم و شادی هر انسانی به اندازه گستره دید و عمق نظر اوست. به طور مثال شخصی برای از دست دادن بخشی از ثروتش آن گونه غمگین می شود که می خواهد دست به خودکشی بزند و دیگری ثروت خود را می بخشد و زندگی آزاد را در پیش می گیرد. یک نفر برای این که نمی تواند فلان ماشین را بخرد غمگین می شود و دیگری برای حل یک مسئله و یک دغدغه فکری .... مورد دیگر از خودبیگانگی است؛ یعنی وقتی فرد آن چه که نشان می دهد نباشد این شخص همواره از خودش می گریزد و تاب و تحمل خود را ندارد و از آنجا که برخی اوقات با _من واقعی _خود روبرو می شود دچار غم و اندوه می شود و در کل خود این گریز ناراحت کننده است. مگر انسان چند سال می خواهد در این دنیا زندگی کند! اما در مورد کاستن بار غم چه کاری می توان انجام داد؟ آیا غم برای همیشه وجود ما را ترک می کند یا این که همیشه خواهد ماند و تنها باید از بار این غم کاسته شود؟ به نظر می رسد که بعضی غم ها همیشگی است و هر لحظه ممکن است از صندوقچه فراموشی به در آید و رخ بنماید! اولین قدم شناخت غم است وقتی غم را بشناسیم و راه ورود آن را به منزلگه وجودمان بدانیم راه آن را خواهیم بست و یا نخواهیم بست! پس آگاهی و تمامی مسیرهایی که برای تعالی شخصیت ارائه شده است در مسئله برطرف نمودن غم کار ساز خواهد بود. اما غمی که در دل ما خانه کرده است؛ باید آن را هم شناخت و ریشه یابی کرد که از کجا آمده است. آیا آن چه برایش غمگین شده ایم ارزش آن را دارد (ارزش واقعی). که البته این ارزش گذاری ما باز هم به شخصیت و نگرش ما مربوط می شود. آیا امکان بدست آوردن آنچه می خواهیم با توجه به امکانات و رابطه هایی که داریم، وجود دارد؟ آیا اگر بجای سستی و خودخوری تلاش کنیم آن را بدست خواهیم آورد؟ آیا می توان آن چه از دست رفته است به نوعی جایگزین نمود؟ مطمئنا با بالا رفتن معرفت ما نسبت به انسان و جهان و با در پیش گرفتن مسیر انسانیت و اخلاق ( دوری از خودخواهی، طمع، حسادت و..) از بار غم ها و حداقل از بار منفی غم های بیهوده رهایی خواهیم یافت و حتی برخی غم ها برای ما حالت سازنده ای پیدا می کند و ما را به حرکت وامی دارد، به همدردی و کمک به خودمان و دیگران. غم می تواند برای ما حالت هشدار را داشته باشد! حافظ : *دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی ارزد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط کبوتری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از وقتی فهمیدم که همه کبوتر های کبوتر خانه ام را باید دوست داشته باشم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی فهمیدم که باید کدام کبوتر را در چه زمانی و در کدام آسمان پرواز دهم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی کبوتر شناس شده ام و جرات پیدا کرده ام که هر کبوتری را به کبوتر خانه ام بخوانم زندگی ام تغییر کرده است. از وقتی فهمیدم که کدام کبوتر باید در آشیانه عقل باشد و کدام کبوتر باید روی پشت بام دل بنشیند زندگی ام تغییر کرده است.
........مرد کبوتری نقطه سرِ خط..... |
| آرشیو موضوعی |
|
فلسفه_ ادبیات_ روانشناسی_ عرفان_ موسیقی_ سینما |
|
RSS
|